سال 1393 هم از راه رسيد و کوله بارم سنگين تر شد.
از يکي دو روز قبل سال تحويل حالم دگرگون بود دست خودم نبود به هيچ عنوان نميتونستم خودمو کنترل کنم براي خودمم اين حال جالب بود تو سرکار که روزاي اخر اوج شلوغي بود و کارامو ميکردم اشکام امون نميداد هيچ چيزي آرومم نميکرد حتي شهرام که هميشه از بودنش احساس آرامش ميکردم دوست داشتم تنها باشم روز سال تحويل شهرام اومد دنبالم خونه مامانم بودم رفتيم براي خريد جون اصلا وقت نکرده بودم چيزي براي خودم بخرم يه از اوايل 4 ماهگي يعني از 16 هفتگي هم يه کوشولو شکمم حالت ني ني داري شده بود مانتوهام ديگه تو تنم قشنگ واي نمي ايستاد رفتيم قائم جاي پارک نبود رفتيم مفتح سارافون هارو ...


